تبليغاتX
تو را من چشم در راهم...

تو به من خندیدي

و نمي دانستي به چه دلهره از باغجه ي همسایه

سیب را دزديدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش كام تو تكرار كنان مي دهد ازارم

و من انديشه كنان

غرق این بندارم

كه جرا باغجه ي كوجك خانه ي ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:26  توسط زهرا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط زهرا  | 

 

داره باز هم عید میاد انگار همین دیروز بود که سال تحویل شد خیلی حال و هوای خاصی داره وقتی عید می شه بیشتر گذر زمان و سپری شدن سالها رو حس می کنم به فکر این سخن پر معنا از دکتر شریعتی می افتم که :لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از این که لحظه ها همان خوشبختی بودند البته به مناسبت همین عید به یاد یه شعر افتادم

بوی عیدی بوی  , بوی توپ , بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهیدودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:10  توسط زهرا  | 

 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:52  توسط زهرا  | 

 

 

رفتی و  تنهام  گذاشتی زیر این سقف کبود

برا من عزیز دل ، هیچ کس به غیر تو نبود

 

وقتی که خواستی بری، گفتم نرو تنهام نزار

آخه من دوست دارم ، بدون تو دل نداره صبرو قرار

 

اگه می ری خوب برو ولی منم با خودت ببر

بزار با هم بخونیم ترانه ناب سفر

 

آخه من بدون تو می میرم و زنده می شم

مثل گل تو یه کویر، می پوسم و تشنه می شم

 

اما رفتی و دیگه ، نگام نگاتو ندید

مرغ عشقم، یک دفعه از باغ خونم پر کشید

 

اشک سردم روی گونم شد روون مثل یه رود

دیگه روی گونه هام جا پچای اشک تو نبود

 

با تو آینه ی نگام ، گرم و پر از نور و چه مست

رفتی و به خاطر این، آینه ی نگاهم شکست

 

قصر دل از شیشه بود، زیر قدمهات خرد شد

ای فدای قدمات بشم ، بیا دل بی تو مرد

 

بیا بر گرد و دوباره دستمو  بگیر تو دستات

بیا و بدون هنوزم ، می میرم برای چشمات

 

اگه بر گردی واسه تو ، قصر شیشه ای می سازم

توی این دنیای خاکی ، عقل و دل به تو می بازم

 

پس بیا برگرد به خونه ، چون این عاشق دیوونه

تا نفس تو سینه داره ، واسه عشق تو می خونه   

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:48  توسط زهرا  | 

سلام من  بازم دیر اومدم دیروز هوا خیلی سرد بود دلم خیلی می خواست که برف بباره آخه من خیلی راه رفتن رو برفارو دوست دارم حتی درست کردن آدم برفی. پاییز هم که داره میره اما چه زودتموم شد انگار هفته ها و ماهها با هم مسابقه گذاشتند .همین دیروز بود که اول مهر بود و ماه رمضون خیلی با حال بود آدم فکر می کرد تو بلندیه احساس خیلی خوبی داشتم خدارو احساس می کردم بعد ماه رمضون با احساس خوبی که داشتیم اودیم سر درس و مدرسه ولی

این ثانیه ها خیلی نامردند

 گفته بودند برمی گردند

 ولی بعد رفتنشان

 بی جهت عقربه ها می گردند

اینه که تا کنکور وقت زیاذی نمونده و باید پر تلاش پر اراده با ایمان کامل به خدا پیش به سوی موفقیت قدم برداریم . پارسال که آخرای سال بود داشتیم با دبیر تاریخ مون که تاریخ رو به کام ما شیرین کرد خداحافظی می کردیم که یکی از بچه ها  گفت خانم امیدوارم که پله های ترقی رو با هم طی بکشیم

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:1  توسط زهرا  | 

 

سلام

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد     آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچکس یاد نکرد      جز غم که هزار آفرین بر غم باد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:46  توسط زهرا  | 

دلتنگ دلتنگم

بی تو نمی مانم

از تو چه پنهان است

خواب تو را دیدم

از ترس بیداری با گریه خندیدم

از تو چه پنهان است

پروانه گریونه

امروز راهی شو فردا دیگه دیره

دلتنگ دلتنگم

بی تاب بی تابم

بیداره بیدارم

امشب نمی خوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:52  توسط زهرا  | 

 

 

تنها شدم .....

آسمان بارانیست....

چتری ندارمو کسی نیست که چتر من شود

چشمانم تر است ولی کسی نمیداند که من گریانم

در حالی که سیل من از سیل باران بیشتر است

آری زیباییش همین است

که زیر باران کسی اشکهایت را نمی بیند

 

 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها

دلم تنگ است

 

تورا من چشم در راهم ....

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرد در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:12  توسط زهرا  | 

راستش رو بخواهید این روزا نتونستم سر بزنم خیلی خستم خودم هم نمی دونم چرا همش دلم می گیره از دست خودم ناراحتم آخه حوصله هیچکس رو ندارم  پیش خدا هم شرمندم اما دیگه می خوام خوب باشم الان سرما خوردم حال نوشتن ندارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:51  توسط زهرا  | 

 دلم تنهاس ماتم دارم امشب    ولی سر شار از غم دارم امشب

  غم آمد، غصه آمد ، ملاتم آمد   خدارا این میان کم دارم امشب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:44  توسط زهرا  | 

   

می خواهم از این همیشه اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مداوم شاید

تاثیر سایه ی من است

که این سان

گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام

سجاده ام کجاست ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:34  توسط زهرا  | 

 

 

بودنم را هیچکس باور نداشت        

هیچ کس کاری به کارش نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ           

با خطو طی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده است در این گور سرد   

بو دنش را هیچ کس باور نکرد 

                              

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:0  توسط زهرا  | 

همه روز روزه بودن  همه شب نماز خواندن

                                    همه ساله حج نمودن ، سفر حجاز رفتن

ز مدینه تا به مکه سر و پا برهنه بودن

                                 دو لب از برای لبیک به وظیفه  باز کردن

به مساجدمعابد همه اعتکاف کردن

                                     ز بلاهی و مناهی همه اعتراض کردن  

شب جمعه ها بخفتن به خدای رازگفتن 

                                       ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را ثمر آن قدر نباشد

                                     که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:56  توسط زهرا  | 

      

 

من گریه نخواهم کرد

 

من اشک نخواهم ریخت

 

 من خسته نخواهم شد            

 

افسرده نخوام شد

 

فریاد زنم فریاد:         من عشق نمی خواهم ، معشوق نمی خواهم

 

می خندم و می رقصم             

 

فریاد زنم ، فریاد این گونه خزانم را در عشق نهان کردم

 

من درد جدابودن ، بر گور عیان کردم

 

افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم

 

بر شانه هربادی ، کاشانه نمی سازم

 

من زشت نمی گویم ، بر چهره ی معشوقم

 

او خوب و وفادار است ، من خسته و رنجورم

 

امروز چنان دیروز

 

افسوس نخواهم خورد

 

من یاد گرفتم عشق

 

بیگانه نمی داند

 

لیکن به دل شادم

 

سرمشق کنم امروز  

 

دنیای خودم گرم است

 

من دوست نمی خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:21  توسط زهرا  | 

همیشه به یاد داشته باش

تا به فراموشی بسپاری

آنچه راکه اندوهگینت می سازد

اما...

هرگز فراموش مکن

به یاد داشته باشی

آنچه را که شادمانت می سازد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:6  توسط زهرا  | 

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی                    تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق                         هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دستاز مس وجود چو مردان ره بشوی                      تا کیمیای عشق بیابی وزرشوی

خواب وخورت ز مرتبه خویش دور کرد                    آنگه رسی بخویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل جان اوفتد                          با لله کز آفتاب فلک خوشتر شوی

یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر                            کز آب هفت بحر بیک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود                            در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر                              زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیروزبر شود                               در دل مدار هیچ که زیروزبر شوی

گر در سرت هوای وصالست حافظا

باید که خاک در گه اهل هنر شوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:58  توسط زهرا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:51  توسط زهرا  | 

دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی

دلم هواتو کرده بود هوای شیرین زبونی

دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی

ای هم صدا ای آشنا بگو که پیشم می مونی

نمی دونم چه حالی و کجایی وچه می کنی

ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا می مونی

رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت

دیدم محاله دیدنت چون گل باید بچینمت

رو صندلی نشستم و یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم

خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم ؟

گفتم بگو آهی کشید اومد نشست رو شونه هام

یواشکی چشاشو بست تا نبینه اشک چشام

می گفت که تو یه راه دور یه راه دور و سوت و کور

مسافری نشسته بود مسافره غریب و دل شکسته بود

از تو همش شکوه می کرد با اشک گرم و دل سرد

می گفت که یادت نمی یاد ؟ اون روزای آخریه

چه قدر دلش می خواس که تو نگاش کنی صداش کنی

بهش بگی دوسش داری به شرطی تنهاش نذاری

تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم پاش می شینم

دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:36  توسط زهرا  | 

اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.

هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزی باشه که دارد.

هر رفتنی رسیدنی نیست اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست.

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 17:37  توسط زهرا  |